فراموشــــم کـــن...  دگر براي با تو بودنم راهي نيست من بازنده ي اين بازي ام ... از همان اولش ... از ب... بسم الله اش ... فراموشم كن ... راهي به فردايمان نيست ... من بازنده ام ... اين دنيا پيروز ... جواب بازي اين است : كيش و مات !!! برو رهايم كن بيش از اين كاسه ام تاب درد ندارد برو ... خداحافظ ... فراموشم كن ... سهم من همان بهتر كه كاسه اي شراب باشد سهم من همان بهتر كه پوكرهايم باشد سهم من همان بهتر كه آغوش گور باشد برو.. تو در آغازي من.. خود پايانم برو ... حق داشتي از اولش - راهي ميانمان نيست - ... برو سفر خوش و خدا پناهت ... اشك نيمه شبم بدرقه ي راهت ... بيا و بدي هايم را با خودم فراموش كن !!! من كجا و تو پري قصه ها كجا ؟؟؟ من يك آواره ام... و تو ملكه ي قصر آرزوها ... بيشم از كمت بيش كم است ... فراموشم كن ... دوري از تو مرگ من بوده ... چاره اي جز مرگ نيست ... نمي توانم فراموشت كنم ... بيا ... آري بيا ... بيا و با نامهرباني چراغ عمرم را خاموش كن !!! فراموشم كن ... بيا ... فراموشم كن ... بيا ... خاموشم كن

چه حقیر است این عشق،  گر بماند به میان من و تو ، خود بمیرد در خود، گر ببندد در خود، و بماند به میان من و تو . عشق در بسته ، ناسزایی ست به عشق همگان . او که سیبی را دوست می دارد ، به همه مهر می ورزد. که همه از گوهر یکتایند. من به خوبی می دانم، که ورای من و تو ، هستی هست ، عشق ما می میرد،مگر آزاد شود.. رفتنت رنج من است ، رنج من عشق من است ، پس رهایت خواهم کرد ، که تو را آزاد دوست می دارم

افسرده از این عشق رسوا میروم دلخسته از این بار غمها میروم تنها شدم . تنهای تنها میروم ای با دل دیوانه من آشنا ای از من و افسانه های من جدا تنها شدم . تنهای تنها میروم ای همه خواب و خیالم . خواهم که بازآیی کنارم روشن کنی شبهای تارم بی تو من کسی ندارم . بیا دگر که بیقرارم دور از تو . امیدی ندارم چشم مرا از گریه دریا میکنی با آشنا بیگانگیها میکنی با من چرا امروز و فردا میکنی؟ از زندگی سیرم مکن ای بیوفا آتش مزن قلب پر از عشق مرا

|