بی وفایی تا به کی از پا فتادم نازنین بر دلم از عشق تو داغی نهادم نازنین من که همچون کوه بودم در دیار عاشقان همچو کاهم کردی و دادی به بادم نازنین سوختم در عشق تو دیروز وقتی ناگهان شعری از دیوان تو آمد سراغم نازنین آنقدر نالیدم از دست تو در دامان عشق تا خموش افتادم و گویی نزادم نازنین رفتی و با رفتنت در کوچه باغ سینه ام خاطرات مانده را بر باد دادم نازنین

دوباره می وزم از سمت دستهای تو چو ابر تشنه باریده ام برای تو وسال هاست معما شده برایم که چرا ترک زده قلبم به زیر پای تو غروب لعنتی اما چقدر دلگیر است و آسمان نشسته است در عزای تو هنوز رد نگاه نجیب تو مانده در این اطاقک خالی که بود جای تو خلاصه عرض کنم خدمتت که می میرم بدون آنکه بشنوم صدای تو

پایان زندگی همراه با غم است همسایه خم یک درد مبهم است یک عمر گشتم در جستجوی صبح حتی ستاره هم در باغ شب کم است ای آشنای درد در لحظه های سرد زخم دل مرا دست تو مرهم است بی تو بهار هم پژمرده می شود انگار کنار تو هم پاییز نشسته است

توی عصر یخ و آهن دلامون دارن می میرن آدما با هم غریبن عشق تازه یاد می گیرن دیگه خورشید کار نداره آخه اینجا سرکاره هر چیزی باید یه روز جون بده و بگه آره دنیامون خیلی شلوغه یعنی می شه که دوباره بشه بازم عصر مجنون ، فرهادی که عشق داره
 ابرها با دلم گره خورده است چهره ام در غبار افسرده است باغ در باغ لاله پرپر شد یک گل کاغذی پژمرده است مثل پرواز بال احساسم از عبور نسیم آزرده است پوست و استخوانی از من نیست ذوب کرده است غم مرا خورده است این خبر پخش می شود فردا شاعری از گرسنگی مرده است

رهایم کن از این سایه از این سر در گریبانی از این حجم پر از گریه از این روز پریشانی از این بیهوده بودن ها از این دنیای تکراری از این دل بستگی ها و از این احساس بیزاری بیا ای ابر بارانی ، من از دنیا گریزانم و ترک عشق می گویم در این دنیا نمی مانم به باران سیل شو طوفان شو و آنگه بمیرانم ولی فردا برای دیدن معشوق زیبایم برویانم
|